امشب ز فراق دوست خوابم نبرد هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد از بس که دو دیده آب حسرت بارد بیدار نشسته‌ام که آبم نبرد

چشمت به سیه‌بختی من ایماکرد زلف تو به قتلم آستین بالا کرد بنوشت خطت به خون من لایحه‌ای خال سیهت لایحه را امضا کرد

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست عشق من و تو قصهٔ مشت است و درفش جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

در ماتمت ای‌ملک‌، مُلک خون بگریست وز سوز تو در افق فلک خون بگریست تا خاک‌نشین شدی تو ای گنج کمال زین‌غصه سماک‌بر سمک خون بگریست

این قلب که محزون‌تر از او پیدا نیست وین چشم که پرخون‌تر از او پیدا نیست دانی ز چه آن شکسته وین خونین است زان حسن که افزون‌تر از او پیدا نیست

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست فریاد، که فریادرسی پیدا نیست بس لابه نمودیم و کس آواز نداد پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

چون خطه طوس را پس پشت بهشت در خطهٔ بجنورد دل این بیت نوشت پیداست که حالتش چه خواهد بودن بیچاره که از جهنم آید به بهشت

امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است در هر مژهٔ من به ره خسرو عشق نیروی هزار تیشهٔ کوهکن است

آیین جهان طبل جفا کوفتن است خایسک بلا بر سر ما کوفتن است این کشتن و این کشته شدن مردان راست کانجا که زنست رقص و پا کوفتن است

من برگ گلم باغ شبستان من است وآن‌بلبل خوش‌لهجه غزلخوان من‌است نوباوهٔ شب که شبنمش می‌خوانند هر صبح به نیم‌بوسه مهمان من است