مخلوق جهان به گرگ مانند درست با قادر عاجزند و بر عاجز چست سستند به گیرودار چون باشی سخت سختند به کارزار چون باشی سست

از دامن کوه لاله ناگه برجست گلگون‌رخی و تیشهٔ سبزی در دست با فرق سر دریده گویی فرهاد از خاک برون آمد و بر سنگ نشست

اقسام سخن چهار باشد همه جا فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا از فخر و نسیب و مدح من بردی سود وقت است که از هجا نشانمت بجا

زنهار در این راه مجازی نائی تا کار حقیقتی نسازی، نائی این ره ره مردان و سراندازان است جان بازان اند، تا نبازی نائی

یا رب چو بر آرندهٔ حاجات تویی هم قاضی کافهٔ مهمات تویی من سّر دل خویش چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات تویی

ای نسخهٔ نامهٔ الاهی که تویی وی آینهٔ جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست از خود بطلب، هر آن چه خواهی که تویی

گر با تو فلک بدی سگالد، چه کنی؟ ور سوخته‌ای از تو بنالد، چه کنی؟ ور غم زده‌ای شبی به انگشت دعا اقبال تو را گوش بمالد، چه کنی؟

ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی تو روح مقدسی، بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو، شرمت بادا کآیی و مقیم خطهٔ خاک شوی

تا خاص خدای را تو از جان نشوی بر مرکب عشق مرد میدان نشوی شیران جهان پیش تو روبه باشند گر تو سگ نفس را به فرمان نشوی

ای لطف تو دستگیر هر خود رایی وی عفو تو پرده پوش هر رسوایی بخشای بر آن بنده که اندر همه عمر جز درگه تو هیچ ندارد جایی