گر حاکم صد شهر و ولایت گردی ور در هنر و فضل به غایت گردی گر فاسق مطلقی و گر زاهد خشک روزی دو سه بگذرد حکایت گردی

تا کی پی اسباب و تنعم گردی؟ تا چند دَرِ سرای مردم گردی؟ در دایرهٔ وجود تو دایره ای ست زین دایره گر برون روی گم گردی

گر در نظر خویش حقیری، مردی ور بر سر نفس خود امیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی

ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟ گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟

دعوی به سر زبان خود وابستی در خانه هزار بت، یکی نشکستی گویی به یک قول شهادت رستم فردات کند خمار، کامشب مستی

از معدن خویش اگر جدا افتادی آخر بنگر که خود کجا افتادی در خانهٔ خود خدای را گم کردی زان در ره خانهٔ خدا افتادی

گر دریابی که از کجا آمده‌ای وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای گر بشناسی، به اصل خود بازرسی ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای

ای عین بقاء در چه بقایی که نه‌ای؟ در جای نه‌ای؟ کدام جائی که نه‌ای؟ ای ذات تو از جا و جهت مستغنی آخر تو کجانی؟ و کجائی که نه‌ای؟

ای آن که شب و روز خدا می طلبی کوری گرش از خویش جدا می طلبی حق با تو به صد زبان همی گوید راز: سر تا قدمت منم، که را می طلبی؟

رندی باید، ز شهر خود تاخته‌ای بنیاد وجود خود برانداخته‌ای زین نادره‌ای، سوخته‌ای، ساخته‌ای و آنگه به دمی هر دو جهان باخته‌ای