یک سو پسرت نشسته و یک سو زن این جمله به هم بگذار و بر یک سو زن عیسی نتوانست بر افلاک رسید تا داشت ز اسباب جهان یک سوزن

از فضل چه حاصل است جز جان خوردن افسوس افضل که فضل نتوان خوردن نان پاره چو در دست سگان است امروز از دست سگان نمی توان نان خوردن

با یاد جلال در بیابان رفتیم وز عالم تن به عالم جان رفتیم عمری شب و روز در تفکر بودیم سرگشته برآمدیم و حیران رفتیم

زان پیش که ما طفیل آدم بودیم در خلوت خاص، هر دو محرم بودیم بی منت عین و شین و قاف، اندر گل معشوقه و عشق، هر دو با هم بودیم

یا رب چو بخوانی ام، اطعنا گویم فرمان تو را به جان سمعنا گویم بر من تو به فضل اگر غفرنا گویی من آیم و ربنا ظلمنا گویم

تخمی است خرد، که جان از او رُست و روان بار و بر و برگش آخشیج و حیوان از تخم غرض بَر است و بَر هَست همان آباد بر آن بَر که ز تخم است نشان

حیوان ز نبات است و نبات از ارکان ارکان اثر گردش چرخ گردان چرخ است به نفس قائم و نفس به عقل عقل است فروغ نور مهر یزدان

جایی که مقام نیست‌ات، مرحله دان وین عمر پر آفت و بلا را تله دان چون بر تنت از حدوث مردم حدث ا‌ست جای حدث حدوثه را مزبله دان

از روی تو شاد شد دل غمگینم من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟ در تو نگرم، صورت خود می یابم در خود نگرم، همه تو را می بینم

دنیا چو رباط و ما در او مهمانیم تا ظن نبری که ما در او می‌مانیم در هر دو جهان خدای می‌ماند و بس باقی همه کل من علیها فان‌ایم