هان ای دل بد زهره ز شمشیر مترس بفشار قدم، ز حملهٔ شیر مترس در ساحت این زمانهٔ عاریتی ز اقبال مشو شاد و ز ادبیر مترس

بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد بدخواه و بدآموز و بداندیش میاش

واپس منگر دمی و در پیش مباش با خویش مباش و خالی از خویش مباش خواهی که غریق بحر توحید شوی مشنو، منگر، میندیش، مباش

ای خواجه تو خود چه دیده‌ای؟ باش هنوز زین ره به کجا رسیده‌ای؟ باش هنوز زآن جرعه کز آن سپهر سرگردان شد یک قطره تو کی چشیده‌ای؟ باش هنوز

تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟ ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز!

بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس از شش جهت و هفت خط و هشت اساس سری است نهفته در میان خانهٔ جان کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس

تا چند روی از پی تقلید و قیاس بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس گر معرفت خدای خود می طلبی در خود نگر و خدای خود را بشناس

در خرقه چه پیچی، ار نه ای شاه شناس کز خرقه نه امید فزاید نه هراس خز برکنی از کرم و بپوشی که لباس چون پوشش تن بود چه دیبا چه پلاس

عمر از پی افزون زر کاسته گیر صد گنج زر از رنج تن آراسته گیر پس بر سر آن گنج چو بر صحرا برف روزی دو سه بنشسته و برخاسته گیر

دانی که چرا زنند این طبلک باز؟ تا گم شده‌گان به راه باز آیند باز دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟ تا باز به قدر خود کند دیده فراز