در هستی کون خویش، مردم ز آغاز با خلق جهان و با جهان است انباز وآنگه ز جهان و هر چه هست، اندر وی آگه شود و همه به او گردد باز

تاریک شد از هجر دل افروزم، روز شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز

یا رب ز کرم بر من دل ریش نگر وی محتشما، بر من درویش نگر خود می دانم لایق درگاه نی ام بر من منگر، بر کرم خویش نگر

ای از تو فتاده عالمی در شر و شور فارغ شدهٔ غنی و مردم همه عور تو با همه در حدیث و گوش همه کر تو با همه در حضور و چشم همه کور

زنهار در آن کوش که در زیر سپهر با هیچ کس‌ات هیچ نپیوندد مهر تا بو که از این هزاهزکون و فساد بیرون شدنیت زود بنماید چهر

می‌زن نفسی، کاین دم از او می‌زاید وین دم، دم ماست، گر تو را می‌شاید گر در یابی، زنده بمانی جاوید ور نه دم ماست، هم به ما می‌آید

سیر آمده ای ز خویشتن می باید برخاسته ای ز جان و تن می باید در هر منزل هزار بند افزون است زین گرم روی بند شکن می باید

رو خانه برو، که شاه ناگاه آید ناگاه به نزد مرد آگاه آید خرگاه وجود را از خود خالی کن چون پاک شود، شاه به خرگاه آید

ای از همه آزرده، بی آزار گذر وای مست فریب بوده، هشیار گذر آرامگه نهنگ مرگ است دهنت بر خوابگه نهنگ، بیدار گذر

ای ذات تو سر دفتر اسرار وجود نقش صفتت بر در و دیوار وجود در پردهٔ کبریا نهان گشته ز خلق بنشسته عیان بر سر بازار وجود