هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود به زان نبود که جان فدای تو کنم تیهو چو فدای باز شود باز شود

تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود هرگز صدف وجود پُر دُر نشود پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم به جز جگر خون نشود هان تا جگر خویش به غم خون نکنی هر ذره هر آن چه هست افزون نشود

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زان دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز سر پسند خود برخیزی احوال تو سر به سر پسندیده شود

هر دیده که او عطای حق دیده بود سر تا قدمش ز نور حق دیده بود زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان آن دیده بود که حق در او دیده بود

ای ذات منزهت مبرا ز وجود بر خاک در تو کرده ارواح سجود چون قطرهٔ شبنم است بر برگ گلی از راه عدم هر آن چه آید به وجود

ای خواجه اگر کار به کامت نبود یا خطبهٔ جاوید به نامت نبود خوش باش و مخور غصه که گر دار جهان مُلکت شود، از حرص تمامت نبود

درویش کسی بود که نامش نبود گامی که نهد مراد و کامش نبود در آتش فقر اگر بسوزد شب و روز هرگز طمع پخته و خامش نبود

کوتاه کنم قصه که بس مشکل بود آرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود پروای نوشتن بسی نیز نداشت دستم که گهی بر سر و گر بر دل بود

سرگشتهٔ تو عقل بسی خواهد بود بی آن که به تو دسترسی خواهد بود زین تیره مغاک، دستگیر دل من هم نور تو باشد، ار کسی خواهد بود