مردان رهت که سرّ معنی‌دان اند از دیدهٔ کوته نظران پنهان اند این طرفه تر است، هر که حق را بشناخت مؤمن شد و خلق کافرش می‌خوانند

مردان رهت واقف اسرار تواند باقی همه سرگشتهٔ پرگار تواند هفتاد و دو ملت همه در کار تواند تو با همه و همه طلبکار تو اند

آنان که ز معبود خبر یافته اند از جملهٔ کائنات سر تافته اند دریوزه همی کنم ز مردان نظری مردان همه از قرب نظر یافته اند

در مصطبهٔ عمر ز بد نامی چند عاجز شده از سر زنش عامی چند کو قوت پایی که مرا گیرد دست تا پیش اجل باز روم گامی چند

تا حا و دو میم و دال نامت کردند عرش و فلک و کعبه مقامت کردند اکنون که به رهبری تمامت کردند سرتاسر آفاق به نامت کردند

تا داروی او درد مرا درمان شد پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد جان و دل و تن، هر سه حجاب ره بود تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد

صاحب نظران که آینهٔ یک دگراند چون آینه از هستی خود بی خبراند گر روشنی ای می طلبی، آینه وار در خود منگر، تا همه در تو نگرند

در عشق تو جان بوالهوس می میرد چون شعله ز انبوهی خس می میرد روزی که دلم به طره بستی، گفتم کاین مرغ آخر در این قفس می میرد

یاد تو کنم دلم چنان برخیزد که امید به کلی از جهان برخیزد آیا بودا که از میان من و تو ما بین فراق از میان بر خیزد

چندان برو این ره که دویی برخیزد گر هست دویی، به رهروی برخیزد تو او نشوی، ولی اگر جهد کنی جایی برسی کز تو، تویی برخیزد