آن کس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو نرفته، جمله را حاصل پنداشت علم و ورع و زهد و تمنا و طلب این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت

ای در طلب آن که لقا خواهی یافت وقتی دگر از فوق سما خواهی یافت با توست خدا و عرش اعظم دل توست با خود چو نیابی اش کجا خواهی یافت

راهی ست دراز و دور، می باید رفت آنجات اگر مراد برناید، رفت تن مرکب توست تا به جایی برسی تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟

آرام منا، کجاست آرامگه ات ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت زین روی که مه به شب بُوَد، روز رهی شب گشت در آرزوی روی چو مهت

گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست نه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست الا عزت که آن نگه داشتنی ست

عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست درد تو ز هر بی بصری خالی نیست هر چند که در خلق جهان می نگرم سودای تو از هیچ سری خالی نیست

احداث زمانه را چو پایانی نیست و احوال جهان را سر و سامانی نیست چندین غم بیهوده به خود راه مده کاین مایهٔ عمر نیز چندانی نیست

گر تخم برومند نشد، کشتهٔ توست ور جامه پسندیده نشد، رشتهٔ توست گر ز آن که تو را پای فرو رفت به گل از کس تو منال، کاین گل آغشتهٔ توست

در هر برزن که بنگرم آشوبی ست آشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست تا پاک کنند گیتی از یک دیکر هر ریش که هست، بر زنخ جارویی ست

چندین غم مال و حسرت دنیا چیست هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟ این یک نفسی که در تنت عاریتی ست با عاریتی، عاریتی، باید زیست