در کار جهان، بیع و شری بر هیچ است نقشی است خوش آدمی، ولی بر هیچ است زنهار بر این چهار دیوار وجود فارغ ننشینی، که بنی بر هیچ است

ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاست صورت بستی که طبع صورتگر ماست بفزود و بکاست تا بدانی ره راست کاین عالم را مصور کامرواست

ترس اجل و بیم فنا، هستی توست ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست تا از دم عیسی شده ام زنده به جان مرگ آمد و از وجود ما دست بشست

وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست آورده به فضل خویش از نیست به هست بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست

معلوم نمی شود چنین از سر دست کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست اسرار به جمله گی به نزد هر کس آن گاه شود عیان که صورت بشکست

آبی که به روزگار بندد کیمُخت تو گه پسرش نام نهی، گاهی دخت خانی شد و پندار در او رخت نهاد دیگی شد و امید در او سودا پخت

گر بر فلکی به خاک باز آرندت ور بر سر نازی، به نیاز آرندت فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو آزار مجوی تا بنیازارندت

باشد که ز اندیشه و تدبیر درست خود را به در اندازم از این واقعه چست کز مذهب این قوم ملالم بگرفت هر یک زده دست عجز بر صحبت سست

تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات گوهری صورت بست گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست

ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب وز شاخ برهنه سایه داری مطلب عزت ز قناعت است و خواری ز طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب