ای بی خبر از محنت روز افزونم دانم که ندانی از جدایی چونم باز آی که سرگشته‌تر از فرهادم دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

هر لاله آتشین دل سوخته‌ای است هر شعله برق جان افروخته‌ای است نرگس که ز بار غم سرافکنده به زیر بیننده چشم از جهان دوخته‌ای است

جانم به فغان چو مرغ شب می آید وز داغ تو با ناله به لب می آید آه دل ما از آن غبار آلود است کاین قافله ازدیار شب می آید

چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم چون رود خروشنده خروشان تو ایم چون ابر بهاریم پراکنده تو چون زلف تو از خانه به دوشان تو ایم

ای ناله چه شد در دل او تاثیرت کامشب نبود یک سر مو تاثیرت با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک ای آه دل شکسته کو تاثیرت؟

مسعود که یافت عز و جاه از لاهور تابید چو نور صبحگاه از لاهور سالار سخنوران بتازی و دری است خواه از همدان باشد و خواه از لاهور

از آتش دل شمع طرب را مانم وز شعله آه سوز تب را مانم دور از لب خندان تو ای صبح امید از ناله زار مرغ شب را مانم

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست آتشکده را گرمی آغوش تو نیست

یا عافیت از چشم فسونسازم ده یا آن که زبان شکوه پردازم ده یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده

خم گشت به لعلگون شراب آبستن پیمانه بآتشین گلاب آبستن ابری است صراحی که بود گوهربار ماهی است قدح بآفتاب آبستن