عشقت جگرم خورد و به دل روی آورد رنگ از رخ من برد ز تو بوی آورد پای از در تو باز نگیرم که مرا سودای توسر گشته درین کوی آورد

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک حد بدی و غایت نیکی اینست کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک

ای نور تو آمده نقاب روح تو خورشید زکاتی ز نصاب رخ تو هر دل که هوای تو بر و سایه تو فگند در ذره ببیند آفتاب رخ تو

هر بوسه کز آن تنگ دهان می خواهی عمریست که از معدن جان می خواهی در ظلمت خط او نگر زیر لبش از آب حیوه اگر نشان می خواهی

گر زان توام هر دو جهانم بستان باکی نبود سود و زیانم بستان باز آی بپرسش و ببین چشم ترم لب برلب خشکم نه و جانم بستان

ای جوهر دینت بزرو سیم گرو بانقد نبهر نزد صراف مرو روسکه بدل کن که در آن دارالضرب این ناسره دینار تو نرزد بدو جو

دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم من زنده به عشق توام ای دوست ولیک از آرزوی روی تو مردم چه کنم

برکرده خویشتن چو بگمارم چشم بر هم زدن از ترس نمی‌یارم چشم ای دیده شوخ بین که من چندین سال بد کردم و نیکی از تو می‌دارم چشم!

ای کرده غم عشق تو غمخواری دل درد تو شده شفای بیماری دل رویت که بخواب درندیست کسش دیده نشود مگر بیداری دل

خط تو که ننوشت کسی زآن سان خوش چون شمع وصال در شب هجران خوش آورد ببنده شاهدی خوش گرچه شاهد که خط آرد نبود چندان خوش