اندوه تو دلشاد کند هر جان را کفر تو دهد تازگی ای ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند درمان را

دل سیر نشد از کم و از بیش تو را با آن که منازل است در پیش تو را عذرت نپذیرند گهِ مرگ، از آنک بسیار بگفته اند در پیش تو را

در کار کش این عقل به کار آمده را تا راست کند کار به هم برزده را از نقش خیال در دلت بتکده ایست بشکن بت و کعبه ساز بتکده را

بی آن که کس رسد زوری از ما یا گشت پریشان دل موری از ما بی هیچ برآورد به صد رسوایی شوریده سر زلف تو شوری از ما

گر با توام از تو جان دهم آدم را از نور تو روشنی دهم عالم را چون بی تو شوم قوت آنم نبود کز سینه به کام دل برآرم دم را

کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد وین روز مفارقت به شب می‌آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می‌آمد

دردا که بهار عیش ما آخر شد دوران گل از باد فنا آخر شد شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما افسانه افسانه سرا آخر شد

آسودگی از محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش ورنه غم خویشتن ندارد مادر

بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز چون مردم چشم

از ظلم حذر کن اگرت باید ملک در سایهٔ معدلت بیاساید ملک با کفر توان ملک نگه داشت ولی با ظلم و ستمگری نمی‌پاید ملک