آن را که جفا جوست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست از دوست به جز دوست نمی باید خواست

مستان خرابات ز خود بی خبرند جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند ای زاهد خودپرست باما منشین مستان دگرند و خودپرستان دگرند

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را ای روشنی شمع شب‌افروز تو را زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

داریم دلی صاف تراز سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه صبح

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک حد بدی و غایت نیکی اینست کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک حد بدی و غایت نیکی اینست کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک حد بدی و غایت نیکی اینست کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک

آنی که منورست آفاق از تو محروم بماندم من مشتاق از تو این محنت نو نگر که در خلوت وصل تو باد گری جفتی و من طاق از تو

ای سلسله عشق تو اندر پایم بندیست ز گیسوی تو بر هر پایم این شعرا اگر به دستت افتد روزی گردن مکش و بنه سری بر پایم

عشقت که به دل گرفته‌ام چون جانش در دست و بصبر می‌کنم درمانش وز غایت عزت که خیالت دارد در خانه چشم کرده‌ام پنهانش