جعفر که ز رخ ماه تمامی دارد در شهر بلطف و حسن نامی دارد با لشکر حسن در میان خوبان ز آنست مظفر که حسامی دارد

کردم همه عمر آنچه نمی بایدکرد از کرده او حذر نمی شاید کرد امروز چنینم و ندانم فردا تا با من بیچاره چه فرماید کرد

شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد واز بهر تو زهر اندهی نوش نکرد ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد آن را که تو را هیچ فراموش نکرد

ای سوخته شمع مه ز تاب رویت وز خط تو افزون شده آب رویت این طرفه که دل گرم نشد با تو مرا جز وقت زوال آفتاب رویت

دل در طلب تو خستگی‌ها دارد کارش زغم تو بستگی‌ها دارد هر چند که پشت لشکر هستیم اوست زان روی بسی شکستگی‌ها دارد

در خانه دل عشق تو مجمع دارد و از دادن جان کار تو مقطع دارد در شعر تخلص بتو کردم که وجود نظمیست که از روی تو مطلع دارد

در دیدن این مدینه زمزم آب از مکه اگر سعی کنی هست صواب زیرا که درو مقام دادر امروز رکنی که ازو کعبه دلهاست خراب

ایام چو بست کهربا بر دستت بی جرم بریخت خون ما بر دستت سلطان غمت خنجر خود سوهان زد تا کشته شود چو من گدا بردستت

ای نقطه دهن خطت عجب دایره است وز مشک ترابگرد لب دایره است بر روز رخت چو صبح صادق پیداست کین خط تو گرد مه ز شب دایره است

نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن و جمالت کامی ناگاه شنیدم از فلک پیغامی کز زخم زوال نوش بادت جامی