تا دل به هوای وصل جانان دادم لب بر لب او نهاده و جان دادم خضر ار ز لب چشمهٔ حیوان جان یافت من جان به لب چشمهٔ حیوان دادم

یک عمر شهان تربیت عیش کنند تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند نازم به جهان همت درویشان را کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند

زلفین سیه که در بناگوش تواند سر بر سر هم نهاده بر دوش تواند سایند سر از ادب به پایت شب و روز آری دو سیاه حلقه در گوش تواند

این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست بیمار و غریب و در به در گشتهٔ تست برگشتگی بخت و سیه روزی او از مژگان سیاه برگشتهٔ تست

آمد مه شوال و مه روزه گذشت و ایام صیام و رنج سی روزه گذشت صد شکر خدا که روزی روزهٔ ما گاهی به غنا و گه به دریوزه گذشت

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب از نشهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب دانست که عاشقم ولی می‌پرسید این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است محراب دل و قبلهٔ احرار کج است ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم آن قبله مراست گر چه بسیار کج است

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا در روی زمین بس است یک گوشه مرا تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا

این مجلس شاه و گل‌فشان اندروی خلدست و نعیم جاودان اندروی وین خانه و این آب روان اندر وی چرخ است و ره‌کاهشکان اندر وی

لبیک دهد بخت چو آواز دهی تکبیرکند چو رزم را ساز دهی آن‌را که به‌دست خویش بگماز دهی اقبال گذشته را بدو باز دهی