ای شاه نگویمت که چون گردونی زیراکه به قدر و جاه از او افزونی از قدر و محل همی ندانم چونی گویی‌که ز وهم آدمی بیرونی

خصمان تو رسم بد نهادند همه بر ملک در فتنه‌ گشادند همه چون عهد تو را به باد دادند همه از چرخ به خاک در فتادند همه

ای پیش تو حاسدانت‌ را سنگی نه در جنب تو دشمنانْت‌‌ْ را رنگی نه ملک از ملکان بری و آهنگی نه لشکر شکنی و در میان جنگی نه

پروین و ستارگان گردون پیمای اندر شب هجر تو نجنبند ز جای گویی توکه دست هجرت ای بزم آرای دارد به فسونی هر یکی را بر پای

افروخته دولت شه عالم رای ملک‌افزای است و عدل گستر همه‌جای زین دولت عدل گستر ملک‌افزای جشم بد خلق دور داراد خدای

ای رایت و رای تو همایون چو همای وای نامه و ا‌نام‌ا تو رسیده همه جای گیتی چو سرایی به تو دادست خدای شاهان جهان تورا غلامان سرای

شاها در فتح بر تو بگشاد خدای منشور ظفر به تو فرستاد خدای چون عالم بر تو راست بنهاد خدای هرچ آن پدرت خواست تورا داد خدای

دامی که در آن دام شکارم کردی در حلقهٔ او تو بیقرارم کردی ای فتنهٔ روزگار در حسرت خویش انگشت نمای روزگارم کردی

خصمی‌که بر او فسوس کرد اختر او او را عملی داد نه اندر خور او گر عهد تو بشکست دل اندر بر او سرّ دل او گشت قضای سر او

ای نور مه از جمال رخسارهٔ تو ای ظلمت شب ز خال رخسارهٔ تو هرگز نفسی مباد کاین دیدهٔ من خالی بود از خیال رخسارهٔ تو