بگرفت شها قضای بد دامن من تا لشکر غم نشست پیرامن من گر خست به تیر تو دل روشن من بخت تو نگاه داشت جان در تن من

ای چرخ‌کمر مبند برکینه من بگزار حق خدمت دیرینهٔ من آسایش سینهٔ مرا درمان کن کاسایش سینه‌هاست در سینهٔ من

نازید به گرز گاوسار افریدون در دست تو گرز شیر سارست کنون از تو فرق است تا به افْریدون چون چونانکه ز شیر شرزه تا گاوِ زبون

گر حاجب و چاوش تو ای ناصر دین برکشور روم و چین گشایند کمین فغفور از آن بترسد و قیصر از این این والی روم گردد آن شحنهٔ چین

ای شاه زتو تخت همی نازد و زین وز دولت تو داد همی یابد دین تا روی زمین گرفته‌ای زیر نگین خصمان تو رفته‌اند در زیر زمین

ای حیدر و جمشید به شمشیر و نگین دارندهٔ دولتی و دارندهٔ دین در ملک تو همچو آفتابی به یقین او هفت فلک دارد و تو هفت زمین

ای‌ گوی زَنَخ سخن ز کویت ‌گویم وی موی میان ز عشق مویت مویم گر آب شوم‌ گذر به جویت جویم ور سر و شوم به پیش رویت رویم

مستم ملکا و هر چه اکنون‌گویم موزون نشمارم ارچه موزون گویم گویی‌ که تورا شعر سبک بایدگفت با رَطل‌ گران شعر سبک چون ‌گویم

چشم من و چشم آن بت تنگ دهان در بیع و شری شدند و در سود و زیان کردند یکی بیع زما هر دو نهان آن آب بدین سپرد و این خواب بدان

تیغ ملک شرق خداوند جهان شیری است تنش به جمله چنگال و دهان چون ناخن او باز شود با دندان در ناخن سرگیرد و در دندان جان