هر شاه که داشت دولت و بخت جوان هر دو یله کرد و خود برون شد زمیان ایزد چو تو را کرد شهنشاه جهان هر دو به تو داد و گفت جاوید بمان

نه با منی ار چه همنشینی با من ای بس دوری‌ که از تو بینم تا من در من نرسی تا نشوم یک پا من کاندر ره عشق یا تو لنگی یا من

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم وز چشم پر آب خواب غارت کندم یک شب نگذارد که کنم دیده فراز چندان که خیال تو زیادت کندم

ای یار شبی که بی‌رخت بگذارم پروین بود از غم تو آن شب یارم یک نیمه زشب چشم به پروین دارم یک نیمه همی ز چشم‌ پروین بارم

گرچه دل و سینه‌ کان گوهر دارم رخساره زرنج هر دو چون زر دارم کان بستهٔ زلف ماه دلبر دارم وین خستهٔ تیر شاه سنجر دارم

هر شب ز غم تو دل ز جان برگیرم پندی که خرد دهد من آن نپذیرم تا روز نهد خیال تو در پیشم صد چشمه و من ز تشنگی می‌میرم

گه سرو بلند حله بوشت خوانم گه ماه تمام باده نوشت خوانم ارزان بخری و رایگان بفروشی ارزان خر و رایگان فروشت خوانم

سقای ملک گرفت چنگ اندر چنگ ساقی بنهاد بادهٔ مرجان رنگ هنگام صبوح ای ملک با فرهنگ از ساقی باده خواه و از سقا چنگ

ای تیغ تو با قوت مریخ و زحل رای تو چو آفتاب در برج جَمَل گر خصم تو بر چرخ‌ گریزد به‌مثل در دامن عمر او رسد دست اجل

از روضهٔ حسن تو نگاری رسدم وز موکب وصل تو غباری رسدم تا چند کشند و چند افروزندم من سوخته‌ام چرا همی سوزندم