چون نرگس اگر نهیم در خاکستر ور داریم اندر آب چون نیلوفر ور بسپریم به پای همچون‌ گل تر از شرم تو چون بنفشه بر نارم سر

هستند به بزمت ای شه شیر شکار مرغان شبه تن و عقیقین منقار از بهر نشاط تو به روزی صد بار آیند همی چو مطربان در گفتار

شاها چو دلت در صف تدبیر آید او را مدد از عالم تقدیر آید تیغ تو جهان‌ گرفت آری شک نیست آن را که تو برکشی جهانگیر آید

چون آتش خاطر مرا شاه بدید از خاک مرا بر زبر ماه کشید چون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید

حوران سپاهت ای شه شیر شکر در آب روان همی نمایند صُوَر آن است مرادشان که باشند مگر در خدمت مجلس تو اِستاده کمر

دست مَلِک ملوکِ عالم‌ْ سنجر بحری است‌ که در جهان چنان نیست دگر چون باد سخاکند بر آن بحرگذر موجش همه دُر باشد و آبش همه زر

خرگه زند و کار کسی نگشاید مطبخ زند و نان به کسی ننماید گر دود به مطبخش درآید شاید کز مطبخ او دود همی برناید

از درگه تو ملوک را تاج آید در همّت تو هزار معراج آید توقیع تو چون به ‌دست محتاج آید چون‌ کعبه بود که بیش حُجاج آید

تا چند دل تو چشمهٔ نور بود زان چشمهٔ نور چشم بد دور بود ملک و سپه و خزینه معمور بود آن خسرو را که چون تو دستور بود

از عمر شبی به‌ کام دل دوشم بود کاواز سرود و رود درگوشم بود بگذشته و بامداد فرموشم بود مهتاب نبود و مه در آغوشم بود