خصمان تو لاف سپر زرد زدند شش پنج به‌ گاه ماندن نرد زدند گر سرد سخن شدند وا مرد زدند با دولت تو بر آهن سرد زدند

چون باز خیال تو پر و بال زند در جان رهی عشق تو چنگال زند آن کس‌ که نه از وصال تو نال زند شاید که ز چشم خویش قیقال زند

از هیبت تو به روم کفار نماند وز نصرت تو به روم زنار نماند با عدل تو در زمانه تیمار نماند با جود تو در خزانه دینار نماند

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند وان طبع لطیف حکمت آرای نماند بر جای همی بود دلم بی‌غم تو تا جای غم تو گشت بر جای نماند

ای شاه بنای ملک محکم به‌تو ماند باغ ظفر و فتوح خرم به تو ماند شاهنشهی از نژاد آدم به تو ماند رفتند مخالفان و عالم به تو ماند

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز من‌اند اندیشه و باد سرد دمساز من‌اند خاموشی و صبر خازن راز من‌اند رنگ رخ و آب دیده غماز من‎‌اند

گر ابر به جود خویشتن را چو تو خواند فراش تو بود او همی‌گرد نشاند هر چند بسی‌ گهر پراکند و فشاند آخر گهرش نماند و بی‌کار بماند

هر شب که وصال یار دلبر باشد شب زورق و ماه باد صرصر باشد وان شب که فراق آن سمن بر باشد شب کشتی و آفتاب لنگر باشد

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد بنگر که به عاقبت ز محنت چون شد از قارون‌ گر به مال و گنج افزون شد در زیر زمین نهفته چون قارون شد

تا فتح تو تاریخ مسلمانی شد پیروزی تو اصل جهانبانی شد تا خان ز سیاست تو زندانی شد از بیم تو چشم خانیان خانی شد