ای از همه خسروان چو افریدون فرد وز دولت تو رسیده بر گردون گَرد ای ‌گشته به دولت تو روزافزون مرد ایزد به تو این جهان ا‌همه‌ا میمون‌ کرد

ای صدر جهان هرکه می‌کین تو خورد از رنج خمارگشت با ناله و درد گر شیر سیه بود به هنگام نبرد شد عاقبت کار به حال سگ زرد

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد وز کام و هوای خویش فردم دارد این خود صنما قاعدهٔ بخت من است با هر که وفا کنم به دردم دارد

گیتی ملکا جز به تو آباد مباد در عادت تو جز هنر و داد مباد خصم تو ز بند محنت آزاد مباد هر کاو به تو شادی نکند شاد مباد

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد هر خصم‌ که هست جز به دام تو مباد هر شاه که هست جز غلام تو مباد هر خطبه که هست جز به نام تو مباد

ای ناصر دین ناصر تو یزدان باد اقبال تو در تن سعادت جان باد گردون به مراد رای تو گردان باد وز گردش آن هر چه تو خواهی آن باد

دلها همه در زلف تو آویخته باد جانها همه از طبع تو آمیخته باد هر شور که در جهان برانگیزد چرخ آن شور ز جعد زلفت انگیخته باد

ایزد ملکا سعادت جم به تو داد ملک همه شاهان مقدم به تو داد چون تاج و سریر و تیغ و خاتم به تو داد شاهی به تو ختم‌کرد و عالم به تو داد

تا دولت تو به گرد گردون گردد گردون همه بر فال همایون‌ گردد ور با تو ستاره‌ای دگرگون گردد تیره شود و ز چرخ بیرون‌ گردد

از تیغ چو آب تو به رزم آتش زاد تا خصم ز باد حمله در خاک افتاد از بیم دلش پرآتش و سر بر باد دو دیده پرآب روی بر خاک نهاد