با لشکر عشق تو مباهات خوش است با حلقهٔ زلف تو مناجات خوش است شطرنج‌ که در عشق تو بازیم همی ما برد نخواهیم که شَهمات خوش است

علم تو زعلم خضر و آصف بیش است حلم تو زحلم مَعن‌ وَاحنَف بیش است از صاعقه شمشیر تو را تف بیش است وز مورچه ترکان تو را صف بیش است

آن ابر که خاطرش به خاطر برق است وان بحر که خلق در نوالش غرق است وان شمس‌ که تاج دولتش بر فرق است طبع و دل و همت رئیس الشرق است

هر چند که بر زمانه فرمان من است فرمان تو بر تن و دل و جان من است سلطان منم و عشق تو سلطان من است من زان تو ام همه جهان زان من است

ای شاه به دولت از جهان بهر توراست بر جان و تن مخالفان قهر توراست سلطانی عصر و شاهی دهر توراست با این همه فتح ماوراء‌النهر تو راست

ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست اندیشه و رای عالم‌افروز تو راست شمشیر ظفرساز عدوسوز تو را ست ز انطاکیه تا کاشغر امروز تو را ست

تا شاه گشاده دست بر تخت نشست دست همه بیدادگران سخت ببست دستور به دستوری شاه اندر دست از پای فتاده را همی گیرد دست

این ابر که دُرّ شاهوار آوردست بر شادی جشن شهریار آورده ست آورده نثار مهرگانی هر کس او نیز چو دیگران نثار آورده است

گر خصم نخواست از حسد کار توراست ایزد ملکا هر آنچه او خواست نخواست امروز که راست این سعادت که تو راست اقبال فزون گشته و خصمان کم و کاست

گر نور مه و روشنی شمع توراست پس سوزش وکاهش من از بهر چراست گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت ور ماه تویی مرا چرا باید کاست