شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست دادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست پیغمبری ملوک بی‌وحی تو راست کارت همه معجزات را ماند راست

شاها اثر صبوح کاری عجب است نازد به صبوح هرکه شادی طلب است باده به همه وقت طرب را سبب است لیکن به صبوح‌ کیمیای طرب است

ای شاه زمین بر آسمان داری تخت سست است عدو تا تو کمان داری سخت حمله سبک آری وگران داری لخت پیری تو به تدبیر و جوان داری بخت

ای داده به تو خدای جاه پدرت خرم به تو میران و سپاه پدرت گر بی‌پدرت بماند گاه پدرت اندی که تویی به جایگاه پدرت

بر خاک سر کوی تو ای عشق پرست تنها نه منم فتاده شوریده و مست چون من به سر کوی تو صد عاشق هست از پای بیفتاده و جان بر کف دست

ای جام تو آب و آتش ناب شراب ای خون عدو ز آتش شمشیر تو آب گه آتش را کنی تو از آب نقاب گه بفروزی ز روی آب آتش ناب یا زنده‌تر از روزشماری ای...

تا شاه نشاط دجله کردست امشب اندر دل بندگان فزودست طرب دریاست شه پاکدل پاک نسب دریا به ‌میان دجله در هست عجب

کوه از صف ترکان ملک ‌گردد پست ز ایشان به هنر یکی و از خصمان شصت در مجلس و میدان شه حورپرست دارند نهاده جام و جان برکفِ دست

در زلف تو آویخته دلبندیها پیش خردت خیره خردمندی‌ها در دل دارم که بندگیهات کنم تا خود چه کنی تو از خداوندی‌ها

ای شاه چو بیند آسمان رای تو را وین طبع لطیف رامش افزای تو را احسنت زند طلعت زیبای تو را خواهد که شود خاک‌ کف پای تو را