بیدادی و فتنه در جهان آیین نیست شادند جهانیان و کس غمگین نیست گل هست به باغ ملک اگر نسرین نیست رکن‌الدین هست اگر معزالدین نیست

در عشق توام امید بهروزی نیست وز عهد شب وصال تو روزی نیست از آتش تو دلم چرا می‌سوزد چون هیچ تو را عادت دلسوزی نیست

در راه نسا ای ملک پاک سرشت جز سنگ ندیدم به دل سبزه و کشت دوزخ دره‌ای گذاشتم ناخوش و زشت چون پیش تو آمدم رسیدم به بهشت

مخلوق فراوان است الله یکی است وانجا که حقیقت است درگاه یکی است هستند ستارگان بسی‌، ماه یکی است بسیار ملک هست‌، ملکشاه یکی است

دولت‌ که همه جهان به‌سنجر دادست داند به‌ یقین که خوب و درخور دادست سنجر که وزارت به مظفر دادست شک نیست که حق به‌ دست حقور دادست

نور ملک ای ملک به نام تو درست دور فلک ای ملک به دام تو درست کان ظفر ای ملک به‌ کام تو درست جان طرب ای ملک به جام تو درست

آتش تیغی و تا به محشر تف توست باران صفتی و هفت‌کشور صف توست جم دولتی و قوام دین آصف توست دریاکفی و همه جهان درکف توست

ای شاه دل روشن تو جوشن توست عالم شده روشن از دل روشن توست پریدن جبریل به پیرامن توست صید ملک‌الموت سر دشمن توست

ای یار چو روزگار یار من و توست بس کس که حسود روزگار من و توست این باده که اندوه‌گسار من و توست برگیر و بیا که ‌کار کار من و توست

رخشنده چو مهرست ضمیری که تو راست عالی چو سپهرست سریری که تو راست فرمانده خلق است مشیری که تو راست مخدوم جهان است وزیری که توراست