ای شاه کجا گرم کنی بارهٔ بور صدگور بیفکنی به یک بار به زور گر بهمن و بهرام برآیند ازگور گویند که کار توست افکندن گور

خستی دل من به غمزه ای بدر منیر چونانکه ملک سینهٔ من خست به تیر در سینه و دل‌کنون دو پیکان دارم از سینه و دل هر دو برون آمده‌گیر

گر بخت بلند خواهی و عمر دراز از دولت برکیارقی سر بفراز گر کالبد ملوک جان یابد باز از وی همه برکیارق آید آواز

از کوی تو تا کوی من ای شمع طراز دریاست ز اشک من همه راه دراز گر هست درآمدن به‌ کشتیت نیاز زان دل که زمن ربوده‌ای کشتی ساز

چون چشم تو بر دلم شود تیر انداز زلف تو شود پیش دلم جوشن ساز کوته نکنم دو دست از آن زلف دراز کاو تیر به جوشن از دلم دارد باز

شاها خردت هست به می خوردن یار شاید که شب و روز همین داری کار می خوردن تو فلک چو بیند هر بار خواهد که کند ستارگان بر تو نثار

ای دشمن تو به قبضهٔ قهر اندر رای تو بصر به دیدهٔ دهر اندر شکر تو فریضه‌ ست به‌ هر شهر اندر خاصه به دیار ماوَرَالنَّهر اندر

هرگز نشوم من از بت و باده صبور کز بت همه راحت است و از باده سرور از دست و کنار خویش کی دارم دور پروردهٔ آفتاب و برکردهٔ حور

چون بر دل و سر نهم دو دست ای دلبر می پیش من آوری‌ که بستان و بخور جانا زکف تو چون ستانم ساغر دستی بر دل نهاده دستی بر سر

ای رفته ز خانه مدتی سوی سفر باز آمده سوی خانه با فتح و ظفر هرگز سفری چنین‌ که کردست دگر افروخته روی ملک و افراخته سر