ای سیمبر از عشق تو در رشته شدم در خون دل از غم تو آغشته شدم در بادیهٔ فراق سرگشته شدم تو زنده بمانیا که من‌ کشته شدم

تا دید زمانه در دلم غایت عشق در پیش دلم همی کشد رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی درشان دل من آمدی آیت عشق

چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشق جانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق هر روز منم مقیم در خانهٔ عشق هشیار همه جهان و دیوانهٔ عشق

ای کرده همه جهان ز ناپاکان پاک هرگز نبود تو را ز ناپاکان باک ای خسرو پاک پیکر از گوهر خاک ای‌ گوهر پاک احسن الله جزاک‌

نشناخت ملک سعادت اختر خویش در منقبت وزیر خدمتگر خویش بگماشت بلای تاج برکشور خویش تا در سر تاج‌کرد آخر سر خویش

چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرق از تو نکند به جود تا دریا فرق گردد خجل و شود به آب اندر غرق از رشک بگرید و برو خندد برق

از جور قد بلند و موی پستش وز کافری نرگس بی می‌ْ مستش گریان به کلیسیا شوم بنشینم ناقوس به یک دست و به دستی دستش

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش گر زنده شود پیش تو بردارد کفش ای کرده دل خصم خلاف تو بنفش بشت است دل خصم و خلاف تو درفش

در عشق تو بی‌روان نَوان بودم دوش آشفته دل و رمیده جان بودم دوش مرغی که به تیغ نیم بسمل‌ گردد دور از بر تو راست چنان بودم دوش

دستور و شهنشه از جهان رایت خوش بردند و مصیبتی نیامد زین بیش بس دل‌ که شدی ز مرگ شاهنشه ریش گر کشتن دستور نبودی از پیش