یار از غم من خبر ندارد گویی یا خواب به من‌ گذر ندارد گویی تاریکترست هر زمانی شب من یارب شب من سحر ندارد گویی

ای ماه کمان شهریاری گویی یا ابروی آن طرفه نگاری گویی نعلی زده از زرّ عیاری گویی درگوش سپهر گوشواری گویی

ای عشق تو عمرم به کران آوردی ای هجر تنم را به فغان آوردی ای دل تو مرا کار به جان آوردی ای دیده دلم را به زبان آوردی

از بهر جمال چهرهٔ همچو پری دستت به سوی آینه تا چند بری از بس‌ که همی به آینه درنگری بر چهرهٔ خویشتن ز من فتنه‌تری

در بر ملکا دل توانگر داری دریای محیط است‌که در بر داری تا برکف جام و بر سر افسر داری مه بر کف و آفتاب بر سر داری

ای باخته عشق در جهان با دگری نوشیده سبک می‌ گران با دگری در مذهب دوستی روا نیست چنین من بی‌ تو به غم تو شادمان با دگری

هر سال به‌کار ملک بیدار تری چون‌ گوی زنی شها و چوگان بازی هر روز سخی تری و دیندارتری چوگان ز خمیده قد ایشان سازی

هر دم زا‌دمی‌ا خجسته دیدار تری با خیل مخالفان نبرد آغازی هرچند که مهتری نکوکارتری سَرشان بَدَل گوی همی اندازی

زاهد نکند توبه به زهد ای ساقی هرچند عیان عمل نمود ای ساقی پرکن قدحی شراب زود ای ساقی کاندر ازل آنچه بود، بود ای ساقی

خور گوید کاشکی که زرین تنمی تا جام شراب شاه شیر اوژنمی مه‌ گوید کاشکی من از آهنمی تا نعل ستور شاه‌گیتی‌، منمی