در بندم از آن دو زلف بند اندر بند نالانم از آن عقیق قند اندر قند ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند

تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز

ای کرده سپاه اختران یاری تو فخرست جهان را به جهانداری تو مستند مخالفان ز هشیاری تو بخت همه خفته شد ز بیداری تو

هر کار که هست جز به کام تو مباد هر خصم که هست جز به دام تو مباد هر سکه که هست جز به نام تو مباد هر خطبه که هست جز به بام تو مباد

دولت همه ساله بی‌جلال تو مباد همت همه ساله بی‌جمال تو مباد هر بنده که هست بی‌کمال تو مباد خورشید جهان تویی، زوال تو مباد

تو مردمک چشم من مهجوری زان با همه نزدیکیت از من دوری نی نی غلطم تو جان شیرین منی زان با منی وز چشم من مستوری

بگذار که خویش را به زاری بکشم مپسند که بار شرمساری بکشم چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

تا دست ارادت به تو داده‌ست دلم دامان طرب ز کف نهاده‌ست دلم ره یافته در زلف دل آویز کجت القصه به راه کج فتاده‌ست دلم

بگذار که تا می خورم و مست شوم چون مست شوم به عشق پابست شوم پابست شوم به کلی از دست شوم ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

آشفته سخن چو زلف جانان خوش‌تر چون کار جهان بی سر و سامان خوش‌تر مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من مجموعهٔ عاشقان پریشان خوش‌تر