از نه پدر و چهار مادر زادم از هفت و دو و سه، مستمند و شادم پنج اصلم و در خانهٔ شش بنیادم من در کف این گروه چون افتادم؟

جان می بردم به سوی آن عالم پاک تن می کشیدم به سوی این تودهٔ خاک روزی بینی پیرهن تن شده چاک جان گفته مرا انعم الله مساک

گر فضل کنی ندارم از عالم باک ور قهر کنی، شوم به یک بار هلاک روزی صد بار گویم ای صانع پاک مشتی خاکم، چه آید از مشتی خاک

روزی که برند این تن پر آز را به خاک وین قالب پرورده به صد ناز به خاک روح از پی من نعره زنان خواهد گفت خاک کهن است، می رود باز به خاک

ای از تو همیشه کار پندار به برگ در گوش تو هر زمان همی گوید مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ

ای دل چو طربناک نه‌ای، شادان باش جرم تو ز دانش است، رو نادان باش خواهی نروی ز دست و با خود باشی مانند پری ز آدمیان پنهان باش

کو دل که بداند نفسی اسرارش کو گوش که بشنود دمی گفتارش معشوق جمال می‌نماید شب و روز کو دیده که بر خورد از آن دیدارش

غم چند خوری ز کار نا آمده پیش رنج است نصیب مردم دوراندیش خوش باش و جهان تلخ مکن در بر خویش کز خوردن غم قضا نگردد کم و بیش

زین تابش آفتاب و تاریکی میغ زین بیهده زندگانی مرگ آمیغ با خویشتن آی تا نباشی باری نه بوده به افسوس و نه رفته به دریغ

ز افسانه گری ای دل دانش نشناس پیوسته قرین شک، ندیم وسواس تا تو تهی از عقل و پر از پنداری فربه نه‌ای، از فریب داری آماس