از عشق تو بهره نیست جز سرزنشم بی آنکه به جای هیچ کس بد کنشم هر چیز که ناخوش است، این زندگی‌ام چون از پی توست، من بدان خوش منشم

از هر چه در این ملک نی‌ام کم، بیشم از حاشیه بیگانه و با شه خویشم نه بیم شناسم، نه امید اندیشم بی آنکه روم، ز هر رونده پیشم

من با تو نظر از سر هستی نکنم اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین خود بینی و خویشتن پرستی نکنم

من مهر تو در میان جان ننهادم تا مهر تو بر سر زبان ننهادم تا دل ز همه جهان کرانه نگرفت با او سخن تو در میان ننهادم

در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم آن جام جهان نمای جم، من بودم

آزردن خلق کافری پندارم وز خلق جهان همین طمع می دارم می کوشم تا ز من نیازارد کس تدبیرم چیست تا ز کس نازارم؟

تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم وز مردن و از کندن جان می ترسم چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او چون نیک نزیستم از آن می ترسم

ای عمر عزیز داده بر باد از جهل وز بی‌خبری کار اجل داشته سهل اسباب دو صد ساله سگالیده به پیش نا یافته از زمانه یک ساعت مهل

درّی که من از میان جان یافته‌ام تا ظن نبری که رایگان یافته‌ام شب های دراز من به امید وصال جان داده‌ام و بهای آن یافته‌ام

معشوقه عیان بود، نمی دانستم با ما به میان بود، نمی دانستم گفتم به طلب مگر به جایی برسم خود تفرقه آن بود، نمی دانستم