این نیست جهان جان که پنداشته ای وین نیست ره وصل که برداشته ای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات در منزل توست، لیک انباشته ای

مستم به خرابات، ولی از می نه نقلم همه نقل است و حریفم شئ نه در گوشهٔ خلوتم نشان پی نه اشیاء همه در من و من در وی نه

ای لطف تو در کمال بالای همه وی ذات تو از علوم دانای همه بینی بد و نیک و همه پیدا و نهان چون دیدهٔ صنع توست بینای همه

گر مغز همه بینی و گر پوست همه هان تا نکنی کج نظری، کوست همه تو دیده نداری که درو در نگری ورنه ز سرت تا به قدم اوست همه

ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا خوش باش که رستی ز هزار اندیشه

ای پای شرف بر سر افلاک زده وی دم همه از خلعت لولاک زده و آنگه به سرانگشت ارادت، یک شب درع قصب ماه فلک چاک زده

افضل تو به هر حال مغرور مشو پروانه صفت به گرد هر نور مشو از خود بینی‌ست کز خدا دور شوی نزدیک خود آ و از خدا دور مشو

ای دل ز غم جهان که گفتت خون شو یا ساکن عشوه خانهٔ گردون شو دانی چه کنی چو نیست سامان مُقام انگار درون نیامدی، بیرون شو

افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟ عمری ست که راه می روی، منزل کو؟ شرمت بادا ز خلوت و خلوتیان هفتاد و دو چله داشتی، حاصل کو؟

دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟ وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخر چه؟ گیرم که به کام دل بمانی صد سال صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟