دشت از مجنون که لاله می روید از او ابر از دهقان که ژاله می روید از او طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد ما و دلکی که ناله می روید از او

ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو در خطهٔ کون و هر کجا سلطانی ست بر خط تو سر نهاد و شد چاکر تو

گر خلوت و عزلت است سرمایهٔ تو هرگز به ضلالت نرسد پایهٔ تو مانند هما مجرد آ تا بینی ارباب سعادت همه در سایهٔ تو

بر سیر اگر نهاده ای دل اکنون از پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون خاری که ز امید خلد در پایت خالی می‌کن به سوزن فکر برون

دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین در کسوت روح، صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایهٔ نور اوست، یا اوست، ببین

اندر ره حق تصرف آغاز مکن چشم بد خود به عیب کس باز مکن سّر همه بندگان خدا می داند در خود نگر و فضولی راز مکن

با خلق به خُلق زندگانی می کن نیکی همه عمر تا توانی می کن کام همه را بر آر از دست و زبان و آنگه بنشین و کامرانی می کن

گویند کز این جهان مگر شادم من یا خود ز عدم برای این زادم من مقصود من از هر دو جهان وصل تو بود ور نه ز وجود و عدم آزادم من

در ظلم به قول هیچ کس کار مکن با خلق به خُلق گوی و آزار مکن فردا گویی: من چه کنم؟ او می گفت: این از تو بنشوند، زنهار مکن!

یا رب چه خوش است بی دهان خندیدن بی منت دیده، خلق عالم دیدن بنشین و سفر کن، که به غایت نیکوست بی زحمت پا گرد جهان گردیدن