تا دیدهٔ دل ز دیده‌ها نگشایی هرگز ندهند دیده‌ها بینایی امروز از این شراب جامی در کش مسکین تو که در امید پس فردایی

رفتم به سر تربت محمود غنی گفتم که چه برده ای ز دنیای دنی؟ گفتا که دو گز زمین و ده گز کرباس تو نیز همین بری، اگر صد چو منی

ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی دیوی و ددی و ملکی، انسانی با توست هر آنچه می نمایی، آنی

ای ناطق اگر به مرکز جسمانی حاصل نکنی معرفت سبحانی فردا که علایق از بدن قطع شود در ظلمت جهل جاودان در مانی

ای نفس گذشت عمر در حیرانی خود سیر نمی شوی ز بی سامانی نه لذت زندگی خود می یابی نه راحت مردگی تن می‌دانی

ای تو به مجردی نرفته گامی چه‌ات زهرهٔ آن بود که جویی کامی تو درد فراق نیمه شب برده نه‌ای در صحبت او کجا رسی تا خامی

تا ره نبری به هیچ منزل نرسی تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست تا حل نشوی به حل مشکل نرسی

بی مرگ به عمر جاودانی نرسی نامرده به عالم معانی نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به آب زندگانی نرسی

در راه طلب اگر تو نیکو باشی فرماندهٔ این سرای نه توی باشی اول قدم آن است که او را طلبی واخر قدم آن است که خود او باشی

ای دل، ز شراب جهل، مستی تا کی؟ وی نیست شونده، لاف هستی تا کی؟ ای غرقهٔ بحر غفلت، ار ابر نه‌ای تر دامنی و هوا پرستی تا کی؟