آن دیده ندارم که به خوابت بینم یا آن رخ همچو آفتابت بینم از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست می‌ریزم اشک تا در آبت بینم

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم چیزی که گران خریدم ارزان ندهم صد جان بدهم در آرزوی دل خویش وان دل که ترا خواست به صد جان ندهم

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم ملکست نه بازیچه، والملک عقیم

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل وز آب خطر به ساحل آمد چو کلیم

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم از هرچه همی کنم پشیمان گردم آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم

چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم

می نوش کنم ولیک مستی نکنم الا به قدح درازدستی نکنم دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟ تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

کس نیست غم اندوخته‌تر زین که منم با درد تو آموخته‌تر زین که منم گفتی که نه‌ای به عشق درپخته هنوز خامی چه کنی سوخته‌تر زین که منم

بر آتش هجر عمری ار بنشینم بر خاک در تو هم به دل نگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت بینم

پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو برهم زده گشت ایامم در عشق تو این بود مراد و کامم کز جملهٔ بندگان نویسی نامم