ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران ایمن منشین ز روزگار گذران تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد ایام که کرد و می‌کند با دگران

شخصی دارم زنده به جان دگران عمری به هزار درد و محنت گذران جان بر لب و دل بر اثر او نگران دور از لب و دندان شما بی‌خبران

ای ساخته گشته از تو کار دگران من یار غم تو و تو یار دگران من کرده کنار پر ز خون دیده از بهر تو و تو در کنار دگران

در موج خطر مرفهی همچو کلیم وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم معصومان را از آتش و آب چه بیم

چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی می‌آیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری پایم

ای عشق در آفاق بسی تاختیم تا از دل و دلدار برانداختیم آخر حق صحبتی که با تست مرا بشناس و همان گیر که نشناختیم

دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم با همنفسی شبی به روز آوردیم امروز چنان شد که به ناچار دو دست در گردن درد و رنج و هجران کردیم

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم الا که ازو در دگری می‌نگریم آن شد که ستاره می‌شمردیم به روز اکنون همه روز و شب نفس می‌شمریم

با گل گفتم چون به چمن برگذریم چون از همه باغ آرزوی تو بریم گل گفت مرا چو نیک درمی‌نگریم از روی بقا برابر یکدگریم

اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم قهر همه دشمنان به یک عزم کنیم با چرخ چو با آتسز اگر رزم کنیم گردن به سم اسب چو خوارزم کنیم