دورم ز قرار و خواب از دوری تو وز پرده برون شدم به مستوری تو گویی که کراست برگ مهجوری من انگشت به خود کشم به دستوری تو

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو اندوه تو در کنار دارد بی‌تو با این همه من ز جان به جان آمده‌ام جان در تن من چه کار دارد بی‌تو

رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو در چشم تو خوارتر ز خاک در تو با این همه روز و شب بر آتش باشم زان بیم که باد بگذرد بر سر تو

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد بار ترا هم خر تو

گر هیچ سعادتم رساند بر تو جان پیش کشم مباش گو در خور تو گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت گاهی چو فلک گردم گرد سر تو

دل هرچه ز بد دید پسندید از تو وز جمله جهان برید و نبرید از تو گفتی که نبیند دلت از من غم هجر دیدی که به عاقبت همان دید از تو

آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو وین وصل که قبله‌ایست در عالم عشق از گمشدگان یکیست در عالم تو

شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین دارند نهان ذخیره درهای ثمین کو زر که همین بر سر گنج است و همان کو سر که همان از در تیغست و همین

شاهان ممالک تو مودود و معین دارند خزانها نهان در ثمین گوهر که همین بر سر گنجست و همین باهر که همان از در تیغست و همین

گفتی چه شود کار فراقت یک‌سو چون اشک چو شمع گرم باشم بی‌تو آن روز ز روبهای اشکت به کجا وان گرم سریهای چو اشکت پس کو