دی طوف چمن کرده سه چاری خورده آهنگ حزین و پرده حزان کرده او چون گل و سرو و گرد او عاشق‌وار گل جامه دریده سرو حال آورده

آیا که مرا تو دست گیری یا نه فریادرسی در این اسیری یا نه گفتی که ترا به بندگی بپذیرم خدمت کردم اگر پذیری یا نه

کسری که کمان عدل او کرد به زه حاتم که ز کان به جود بگشاد گره رستم که به گرز خود کردی چو زره پیروز شه از هرسه درین هریک به

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره احسنت کند چرخ و فلک گوید زه بر چشم جهانیان نگارا که و مه هر روز نکوتری و هر ساعت به

ای نحس چو مریخ و زحل بی‌گه و گاه چون زهره غرو چو مشتری غره به جاه چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه غماز چو آفتاب و نمام چو ماه

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست این راه شبهای فراق تو مرا روز سیاه

از بهر هلال عید آن مه ناگاه بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه هرکس که بدید گفت سبحان‌الله خورشید برآمدست و می‌جوید ماه

دست تو که جود در سجود آید ازو سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو دستارچه‌ای که یک دمش خدمت کرد تا نیست نگشت بوی عود آید ازو

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو جز درد و به درد می‌زنم بر سر ازو بازآمد و محنتی درافکنده چو دود هرگز نبود حرام روزی تر ازو

آن بت که به دست غم گرفتارم ازو وز دست همی درگذرد کارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نی و هزار درد دل دارم ازو