هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن وز دوستی تو با جهانی دشمن گیرم نبود دست من و دامن تو بتوان کردن دست من و دامن من

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من تا می‌نهم از غم تو خرمن خرمن دامن به حدیث درد من باز مزن من دانم و اشک لعل دامن دامن

زلفت به رسنهاش برآورد کشان هر جان و دلی که داشت در شهر نشان زان پیش که دستار نگه نتوان داشت ورز دو سه در زیر کلاهش بنشان

چون روی حیل نبود پایاب جهان یکباره ورق بشستم از تاب جهان گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان خاکش بر سر که خوش خورد آب جهان

آیا گهر وصل تو یارم سفتن راه تو امیدوار یارم رفتن می‌روشن و حجره خالی و موسم گل ای گلبن نو شکفته یارم گفتن

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن نتوان به خروش و زور بخت آوردن بر من چه بود جز که به کف خون خوردن دیگر چه کنم دلا چه دانم کردن

زرق است جهان تو زرق کن از هر فن که می‌خور و که می‌کن و لوتی می‌زن خوش خور تو جهان و یاد می‌آر از من تا روزی چند جمله را سر کن زن

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن چون کار ندیدگان مشو بی‌سر و بن یا عشوهٔ کودکانه می‌خر به سخن یا تن زن و عاقلانه صبری می‌کن

ماییم و صراحی و شراب روشن مرغی دو و نان چند و زیشان دو سه تن وز میوه و ریحان قدری سیب و سمن برخیز و بیا چنانک دی نزد تو من

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان عیشی که به عمرها توان گفت از آن یاران همه انگشت زنان گرد رزان من در غم تو نشسته انگشت‌گزان