آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او خورشید می نشاط نظارهٔ او چون گیرد عکس از لب می‌خوارهٔ او سر برزند از مشرق رخسارهٔ او

ای راحت آن نفس که جان زد با تو یک داو دلم در دو جهان زد با تو هجر تو چنین است اگر وصل بود یارب که چو عیشها توان زد با تو

در دام غم تو بسته‌ای هست چو من وز جور تو دل‌شکسته‌ای هست چو من برخاستگان عشق تو بسیارند در عهد وفا نشسته‌ای هست چو من

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون چون گربه دهن دریده و چون سگ دون

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون وین دیده به دیدار تو بازست اکنون گفتار همه جهان مجازست اکنون ما را به جمال تو نیازست اکنون

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین در خود نگر و جمله جهان نیک ببین کز همت و جود آفتابی و سحاب وز رفعت و حلم آسمانی و زمین

زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتی‌ای یکبار دگر اگر توان کرد بکن

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن وین خیره‌کشی گرچه ترا خوست مکن گفتی ببرم جان تو و باکی نیست جانا نه ز بهر جان نه نیکوست مکن

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن فرجام نگر حدیث آغاز مکن خاک از سر این راز نهان باز مکن خود را و مرا در سر این راز مکن

جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک مکن