0
مسیر جاری :
عکس روي تو بر نگين افتاد عطار

عکس روي تو بر نگين افتاد

عکس روي تو بر نگين افتاد شاعر : عطار حلقه بشکست و بر زمين افتاد عکس روي تو بر نگين افتاد تا که چشمم بر آن نگين افتاد شد جهان همچو حلقه‌اي بر من زان لب همچو انگبين...
کشتي عمر ما کنار افتاد عطار

کشتي عمر ما کنار افتاد

کشتي عمر ما کنار افتاد شاعر : عطار رخت در آب رفت و کار افتاد کشتي عمر ما کنار افتاد وز دهان در شاهوار افتاد موي همرنگ کفک دريا شد با سر شاخ روزگار افتاد روز عمري...
صبح دم زد ساقيا هين الصبوح عطار

صبح دم زد ساقيا هين الصبوح

صبح دم زد ساقيا هين الصبوح شاعر : عطار خفتگان را در قدح کن قوت روح صبح دم زد ساقيا هين الصبوح باز نتوان گشت ازين در بي فتوح در قدح ريز آب خضر از جام جم چند گويي توبه‌اي...
رطل گران ده صبوح زانکه رسيده است صبح عطار

رطل گران ده صبوح زانکه رسيده است صبح

رطل گران ده صبوح زانکه رسيده است صبح شاعر : عطار تا سر شب بشکند تيغ کشيده است صبح رطل گران ده صبوح زانکه رسيده است صبح پشت بداده است ماه هين که رسيده است صبح روي نهفته...
اي پرتو وجودت در عقل بي نهايت عطار

اي پرتو وجودت در عقل بي نهايت

اي پرتو وجودت در عقل بي نهايت شاعر : عطار هستي کاملت را نه ابتدا نه غايت اي پرتو وجودت در عقل بي نهايت اي هستي تو کامل باري زهي ولايت هستي هر دو عالم در هستي تو گمشد...
اي آفتاب سرکش يک ذره خاک پايت عطار

اي آفتاب سرکش يک ذره خاک پايت

اي آفتاب سرکش يک ذره خاک پايت شاعر : عطار آب حيات رشحي از جام جانفزايت اي آفتاب سرکش يک ذره خاک پايت هم پادشاه گيتي جان بر ميان گدايت هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت...
اي مشک خطا خط سياهت عطار

اي مشک خطا خط سياهت

اي مشک خطا خط سياهت شاعر : عطار خورشيد درم خريد ماهت اي مشک خطا خط سياهت سر سبزتر از خط سياهت هرگز به خطا خطي نيفتاد جان همه عاشقان سپاهت در عالم حسن پادشاهي ...
اي چو چشم سوزن عيسي دهانت عطار

اي چو چشم سوزن عيسي دهانت

اي چو چشم سوزن عيسي دهانت شاعر : عطار هست گويي رشته‌ي مريم ميانت اي چو چشم سوزن عيسي دهانت چشمه‌ي خورشيد گردد جان فشانت چون دم عيسي‌زني از چشم سوزن مي‌توان يافت از...
اي بي نشان محض نشان از که جويمت عطار

اي بي نشان محض نشان از که جويمت

اي بي نشان محض نشان از که جويمت شاعر : عطار گم گشت در تو هر دو جهان از که جويمت اي بي نشان محض نشان از که جويمت تا يافت يافت مي‌نتوان از که جويمت تو گم نه‌اي و گمشده‌ي...
اي آفتاب طفلي در سايه‌ي جمالت عطار

اي آفتاب طفلي در سايه‌ي جمالت

اي آفتاب طفلي در سايه‌ي جمالت شاعر : عطار شير و شکر مزيده از چشمه‌ي زلالت اي آفتاب طفلي در سايه‌ي جمالت هم نه سپهر مرغي در دام زلف و خالت هم هر دو کون برقي از آفتاب رويت...