شد مگر محمود در ويرانه‌اي
شد مگر محمود در ويرانه‌اي شاعر : عطار ديد آنجا بي‌دلي ديوانه‌اي شد مگر محمود در ويرانه‌اي پشت زير بار آن کوهي...
شنبه، 6 فروردين 1390
بعد ازين وادي استغنا بود
بعد ازين وادي استغنا بود شاعر : عطار نه درو دعوي و نه معني بود بعد ازين وادي استغنا بود مي‌زند بر هم به يک دم...
شنبه، 6 فروردين 1390
در ده ما بود برنايي چو ماه
در ده ما بود برنايي چو ماه شاعر : عطار اوفتاد آن ماه يوسف‌وش به چاه در ده ما بود برنايي چو ماه عاقبت ز آنجا بر...
شنبه، 6 فروردين 1390
يوسف همدان که چشم راه داشت
يوسف همدان که چشم راه داشت شاعر : عطار سينه‌ي پاک و دل آگاه داشت يوسف همدان که چشم راه داشت پس فرو شو پيش از...
شنبه، 6 فروردين 1390
ديده باشي کان حکيم بي خرد
ديده باشي کان حکيم بي خرد شاعر : عطار تخته‌اي خاک آورد در پيش خود ديده باشي کان حکيم بي خرد ثابت و سياره آرد...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت مردي مرد را از اهل راز
گفت مردي مرد را از اهل راز شاعر : عطار پرده شد از عالم اسرار باز گفت مردي مرد را از اهل راز هرچه مي‌خواهي به...
شنبه، 6 فروردين 1390
آن مگس مي‌شد ز بهر توشه‌اي
آن مگس مي‌شد ز بهر توشه‌اي شاعر : عطار ديد کندوي عسل در گوشه‌اي آن مگس مي‌شد ز بهر توشه‌اي در خروش آمد که کو...
شنبه، 6 فروردين 1390
بود شيخي خرقه پوش و نامدار
بود شيخي خرقه پوش و نامدار شاعر : عطار برد از وي دختر سگبان قرار بود شيخي خرقه پوش و نامدار کز دلش مي‌زد چو دريا...
شنبه، 6 فروردين 1390
آن مريدي شيخ را گفت از حضور
آن مريدي شيخ را گفت از حضور شاعر : عطار نکته‌اي برگوي شيخش گفت دور آن مريدي شيخ را گفت از حضور آنگهي من نکته...
شنبه، 6 فروردين 1390
بعد از اين وادي توحيد آيدت
بعد از اين وادي توحيد آيدت شاعر : عطار منزل تفريد و تجريد آيدت بعد از اين وادي توحيد آيدت جمله سر از يک گريبان...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت آن ديوانه را مردي عزيز
گفت آن ديوانه را مردي عزيز شاعر : عطار چيست عالم، شرح ده اين مايه چيز گفت آن ديوانه را مردي عزيز همچو نخلي بسته...
شنبه، 6 فروردين 1390
رفت پيش بوعلي آن پير زن
رفت پيش بوعلي آن پير زن شاعر : عطار کاغذي زر برد کين بستان ز من رفت پيش بوعلي آن پير زن جز ز حق نستانم از کس...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت لقمان سرخسي کاي اله
گفت لقمان سرخسي کاي اله شاعر : عطار پيرم و سرگشته و گم کرده راه گفت لقمان سرخسي کاي اله پس خطش بدهند و آزادش...
شنبه، 6 فروردين 1390
از قضا افتاد معشوقي در آب
از قضا افتاد معشوقي در آب شاعر : عطار عاشقش خود را درافکند از شتاب از قضا افتاد معشوقي در آب اين يکي پرسيد از...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت روزي فرخ و مسعود بود
گفت روزي فرخ و مسعود بود شاعر : عطار روز عرض لشگر محمود بود گفت روزي فرخ و مسعود بود بود بالايي، بر آنجا رفت...
شنبه، 6 فروردين 1390
بعد ازين وادي حيرت آيدت
بعد ازين وادي حيرت آيدت شاعر : عطار کار دايم درد و حسرت آيدت بعد ازين وادي حيرت آيدت هر دمي اينجا دريغي باشدت...
شنبه، 6 فروردين 1390
خسروي کافاق در فرمانش بود
خسروي کافاق در فرمانش بود شاعر : عطار دختري چون ماه در ايوانش بود خسروي کافاق در فرمانش بود يوسف و چاه و زنخدان...
شنبه، 6 فروردين 1390
مادري بر خاک دختر مي‌گريست
مادري بر خاک دختر مي‌گريست شاعر : عطار راه بيني سوي آن زن بنگريست مادري بر خاک دختر مي‌گريست زانک چون ما نيست...
شنبه، 6 فروردين 1390
صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد
صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد شاعر : عطار کان يکي مي‌گفت گم کردم کليد صوفيي مي‌رفت، آوازي شنيد زانک دربستست اين بر...
شنبه، 6 فروردين 1390
شيخ نصرآباد را بگرفت درد
شيخ نصرآباد را بگرفت درد شاعر : عطار کرد چل حج بر توکل اينت مرد شيخ نصرآباد را بگرفت درد برهنه ديدش کسي با يک...
شنبه، 6 فروردين 1390