واسطي مي‌رفت سرگردان شده
واسطي مي‌رفت سرگردان شده شاعر : عطار وز تحير بي سرو سامان شده واسطي مي‌رفت سرگردان شده پس نظر زانجا بپيشانش اوفتاد...
شنبه، 6 فروردين 1390
چون برفت از دار دنيا بايزيد
چون برفت از دار دنيا بايزيد شاعر : عطار ديد در خوابش مگر آن شب مريد چون برفت از دار دنيا بايزيد چون ز منکر درگذشتي...
شنبه، 6 فروردين 1390
بود درويشي ز فرط عشق زار
بود درويشي ز فرط عشق زار شاعر : عطار وز محبت همچو آتش بي‌قرار بود درويشي ز فرط عشق زار هم ز تاب جان زفانش سوخته...
شنبه، 6 فروردين 1390
يک شبي محمود دل پر تاب شد
يک شبي محمود دل پر تاب شد شاعر : عطار ميهمان رند گلخن تاب شد يک شبي محمود دل پر تاب شد ريزه در گلخن همي‌افشاند...
شنبه، 6 فروردين 1390
مي‌شد آن سقا مگر آبي به کف
مي‌شد آن سقا مگر آبي به کف شاعر : عطار ديد سقايي دگر در پيش صف مي‌شد آن سقا مگر آبي به کف پيش آن يک رفت و آبي...
شنبه، 6 فروردين 1390
شيخ بوبکر نشابوري به راه
شيخ بوبکر نشابوري به راه شاعر : عطار با مريدان شد برون از خانقاه شيخ بوبکر نشابوري به راه کرد ناگه خر مگر بادي...
شنبه، 6 فروردين 1390
حق تعالي گفت با موسي به راز
حق تعالي گفت با موسي به راز شاعر : عطار کاخر از ابليس رمزي جوي باز حق تعالي گفت با موسي به راز گشت از ابليس موسي...
شنبه، 6 فروردين 1390
پاک ديني گفت آن نيکوترست
پاک ديني گفت آن نيکوترست شاعر : عطار مبتدي را کو به تاريکي درست پاک ديني گفت آن نيکوترست پس نماند هيچ رشدش در...
شنبه، 6 فروردين 1390
در بر شيخي سگي مي‌شد پليد
در بر شيخي سگي مي‌شد پليد شاعر : عطار شيخ از آن سگ هيچ دامن در نچيد در بر شيخي سگي مي‌شد پليد چون نکردي زين سگ...
شنبه، 6 فروردين 1390
عابدي بودست در وقت کليم
عابدي بودست در وقت کليم شاعر : عطار در عبادت بود روز و شب مقيم عابدي بودست در وقت کليم ز آفتاب سينه تابش مي‌نيافت...
شنبه، 6 فروردين 1390
داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي
داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي شاعر : عطار غرقه شد در آب دريا ناگهي داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي گفت از سر برفکن آن...
شنبه، 6 فروردين 1390
صوفيي چون جامه شستي گاه گاه
صوفيي چون جامه شستي گاه گاه شاعر : عطار ميغ کردي جمله‌ي عالم سياه صوفيي چون جامه شستي گاه گاه گرچه بود از ميغ...
شنبه، 6 فروردين 1390
بود مجنوني عجب در کوه سار
بود مجنوني عجب در کوه سار شاعر : عطار با پلنگان روز و شب کرده قرار بود مجنوني عجب در کوه سار گم شدي در خود کسي...
شنبه، 6 فروردين 1390
آن عزيزي گفت شد هفتاد سال
آن عزيزي گفت شد هفتاد سال شاعر : عطار تا ز شادي مي‌کنم و از ناز حال آن عزيزي گفت شد هفتاد سال با خداونديش پيونديم...
شنبه، 6 فروردين 1390
بود مستي سخت لايعقل، خراب
بود مستي سخت لايعقل، خراب شاعر : عطار آب کارش برده کلي کار آب بود مستي سخت لايعقل، خراب از خرابي پا و سر گم کرده...
شنبه، 6 فروردين 1390
بود مردي شيردل خصم افکني
بود مردي شيردل خصم افکني شاعر : عطار گشت عاشق پنج سال او بر زني بود مردي شيردل خصم افکني يک سر ناخن سپيدي آشکار...
شنبه، 6 فروردين 1390
محتسب آن مرد را مي‌زد به زور
محتسب آن مرد را مي‌زد به زور شاعر : عطار مست گفت اي محتسب کم کن تو شور محتسب آن مرد را مي‌زد به زور مستي آوردي...
شنبه، 6 فروردين 1390
وقت مردن بوعلي رودبار
وقت مردن بوعلي رودبار شاعر : عطار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار وقت مردن بوعلي رودبار در بهشتم مسندي بنهاده‌اند...
شنبه، 6 فروردين 1390
حق تعالي گفت اي داود پاک
حق تعالي گفت اي داود پاک شاعر : عطار بندگانم را بگو کاي مشت خاک حق تعالي گفت اي داود پاک بندگي کردن نه زشتستي...
شنبه، 6 فروردين 1390
گفت اياز خاص را محمود خواند
گفت اياز خاص را محمود خواند شاعر : عطار تاج دارش کرد و بر تختش نشاند گفت اياز خاص را محمود خواند پادشاهي کن که...
شنبه، 6 فروردين 1390