تو بار عشق نبستی و بالی از ملکوت کجا به عالم بالا سفر توانی کرد استاد شهریار

تو شهریار، علی گو که در کشاکش حشر علی و آل، به امداد می رسد ما را استاد شهریار

آنچه پاینده و پایاست، جهانی دگر است غُرّهِ بازیِ ایامِ گریزنده مشو استاد شهریار

دشمن دوست شدن، رسم مسلمانی نیست آخر اسلام هم آداب و رسومی دارد استاد شهریار

در همین خوف و رجا خفته کم و کیف حیات که گه آسمان رود و گاه هراسان گذرد استاد شهریار

بر منصب و مقام مکن تکیه کز دروغ تا کی مجیز و مدح و ثنا می‌توان شنید استاد شهریار

دامن دوست بگیر و همه گو دشمن باش گر، عنایت بود از دوست، غمِ دشمن نیست استاد شهریار

دارا ببرد عدل و دادش، ولی اسکندر با خود نبرد چیزی از آن همه دارایی استاد شهریار

زان یار غائب هر دمم فیضی رسد با دل، ولی آخر نصیبی هم بود با دیدگان، دیدار کو؟ استاد شهریار

بگذر به خاک اغنیا، بشنو به گوش جان، ندا دنیا همان دنیا ولی، ارباب دنیادار کو؟ استاد شهریار