از کودکیم کل وجودم به خاطرت

از کودکیم کل وجودم به خاطرت با زندگیم گرم نبردند جمعه ها باید که من گلایه کنم بی تو از زمان از روزهای هفته که طردند جمعه ها

غمگین...گرفته...ابری و زردند جمعه ها

غمگین...گرفته...ابری و زردند جمعه ها جغرافیای ساکت و سردند جمعه ها در انتظار آمدنت لحظه لحظه هام بغض اند جمعه ها ... پر دردند جمعه ها

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟ چه قدر دلخورم از این جهان بی موعود؛ از این زمین که...

گفتم غزلی دوباره با جمعه ی بعد

گفتم غزلی دوباره با جمعه ی بعد مرغ دل من پریده تا، جمعه ی بعد این جمعه نمی شد که بیایی آقا ؟! حالا تو به من بگو چرا جمعه ی بعد؟

فضای سینه شرربار می شود بی تو

فضای سینه شرربار می شود بی تو بیا که حال دلم زار می شود بی تو بیا اگر که نیایی رفیق دیرینت رفیق لشکر اغیار می شود بی تو

هر شب از التهاب غمت غرق زاری ام

هر شب از التهاب غمت غرق زاری ام در مجمر فراق تو اسپند کاری ام آتش گرفته ام، نفسی زن، خموش کن این شعله های سرکشی و بی قراری ام

هجرتی تا کوی یارم آرزوست

هجرتی تا کوی یارم آرزوست دیدن روی نگارم آرزوست از خودم خسته ز دنیا خسته تر سوی او گشت و گذارم آرزوست

نقدی ست که نسیه های فردا بُردند

نقدی ست که نسیه های فردا بُردند کی زنده و کی مرده ست ... تا جمعه ی بعد این هفته ی سرد هم بدون تو گذشت لطفی کن و لاأقل بیا ... جمعه ی بعد

ای از شرار ناله ام آگاه، سیدی!

ای از شرار ناله ام آگاه، سیّدی! بی تو نفس به سینه شده آه، سیّدی! بازآ که خسروان همه اقرار می کنند تنها تویی به مُلک خدا شاه، سیّدی!

با چشم شهرآشوب خود ما را زلیخا می کنی

با چشم شهرآشوب خود ما را زلیخا می کنی یعقوب چشمان مرا تنها تو بینا می کنی دیگر نمی داند کسی فرق ترنج و دست را یوسف! تمام شهر را داری زلیخا...