بیا جانا که این حالم خرابه

بیا جانا که این حالم خرابه دلم هر روز و شب در اضطرابه بیابان گرد صحرای تو گشتم ولی دیدار رویت چون سرابه

یک جهان دارد نگاهی سوی راهی تا کسی

یک جهان دارد نگاهی سوی راهی تا کسی آید و خطی کشد بر روی حرف انتظار کافر و مومن ندارد خسته ایم از ظلم شب بس کن این هجران سحر را با دو چشمانت...

چهره ها درهم پریشان بی حواس و بی هدف

چهره ها درهم پریشان بی حواس و بی هدف چشم ها گریان و دل ها زین غم دوری فکار جاده چشمش در ره است آری گمانم منتظر مانده تا شاید رسد از راه مردی...

واژه هجران شده کابوس این شب های تلخ

واژه هجران شده کابوس این شب های تلخ خستگی خسته زهجران بیقراری بیقرار مرد و زن پیر و جوان شاکی ز رسم این جهان روزگار حتی نماید شکوه از این...

می خزد بر روی دفتر با خطی پر غم قلم

می خزد بر روی دفتر با خطی پر غم قلم گوییا او هم شده از هجر دلبر داغدار شهر را غربت گرفته سرخ گشته آسمان آه بلبل هم بنالد گوییا بر شاخسار

یک شب سرد و دلی پر درد و چشمی اشکبار

یک شب سرد و دلی پر درد و چشمی اشکبار ظلمت و تاریکی و شمعی خموش و هجر یار خانه ای پر حسرت و پر از غم و پر از سکوت دل پر است از عقده ها و نعره...

عمری است که من محو تماشای تو هستم

عمری است که من محو تماشای تو هستم عمری است که از ناز تو در شور و نشاطم عمری است که من وصف صفات تو نویسم اندر خم یک کوچه ی آن شهر صفاتم

عمری است که با عشق تو در قید حیاتم

عمری است که با عشق تو در قید حیاتم عمری است که از دست تو خواهان براتم عمری است که هم چون گل یاسی به در و دشت تو جلوه گری، من همه محو وجناتم

مسیح هم دگر از غیبت تو می نالد

مسیح هم دگر از غیبت تو می نالد درون صومعه ها جمکران بنا کردند برای آمدنت، ساعت شنی کوک است گذشت این همه صحرا، که نینوا کردند

بگو که غیبت تو کِی موجه است آقا

بگو که غیبت تو کِی موجه است آقا در آستانه ی تقویم، جمعه جا کردند خبر که نیست از اتمام غیبتت حتی بگو مگوی دلم هی چرا چرا کردند