ای آخرین امیر ولایت شتاب کن غیبت شده به حد کفایت شتاب کن تا کربلا زمین را بهار کن بهر انتقام حسین قیام کن

ما ساکن عصر جمعه هاییم تو منتظری که ما بیاییم غربت چه حکایت غریبی ست آقا تو کجا و ما کجاییم

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

با تو که روبه رو شدیم آقاجان پیش تو بی آبرو شدیم آقاجان خواندیم تو را و خود خوابیدیم چوپان دروغ گو شدیم آقاجان

به پای مهدی، همه سربازیم ز ارکان ابر قدرت قرار اندازیم ما خمارانیم، عبد جانانیم تا ابد انصار المهدی می‎مانیم

باز هم یک جمعه دیگر گذشت روز موعود دل و دلبر گذشت باز هم چشمم به راهت شد سپید باز هم بیچاره دل در خون تپید

تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را چون کودکی، رسیدن سال جدید را با دست زیر چانه، تو را آه می‎کشم چون غنچه‎ای که آخر اسفند، عید را

گرچه پیمان را شکستم، بر سر پیمانه ‌ام با همه بدعهدی ام، آن عاشق دیوانه ام. گر به ظاهر دورم از درگاه تو، ای نازنین باز هم مشتاق روی دلکش جانانه‌ام ...

تقصیر من است اینکه، کم می‎آیی هرگاه شدم اسیر غم می‎آیی این جمعه و جمعه های دیگر حرف است آدم بشوم، سه شنبه هم می‎آیی

زمستان خسته شد از بی بهاری جهان می‎لرزد از این بی قراری گمانم جمعه‎ای باقی نمانده خدایا تا به کی چشم انتظاری