گر بیایی به سراغ دل غمدیده ما غم رود از دل و از خاطر رنجیده ما تو که بی واسطه آگاهی از اسرار و رموز ما و این قصه نا گفته و نشنیده ما

دیدن روی تو ای پادشه کشور حُسن منتها آرزوی ما بود و ایده ما کارت احسان وکرم ذاتیت از لطف ببخش جرم فهمیده و عصیان نفهمیده ما

باد هم کم نکند سوز دل صحرا را قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را از غم عشق تو ای دوست ببین جان به لبم فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را

ساقی از فیض تو شد عالم امکان آباد من خرابم چه کنم از می عشقت یارا این عجب نیست که بی دیدن تو مجنونم ذکر اوصاف تو مجنون بکند لیلا را

شاید برای آمدنت دیر کرده ای وقتی نگاه آینه را پیر کرده ای دیری است آسمان مرا شب گرفته است خورشید من برای چه تأخیر کرده ای

بشنوم زآمدنت گر خبری بی مهابا به خدا بر خیزم پشت در منتظردیدارم برون از خانه بیا برخیزم

حق دوباره کرمی کرد که بیدار شوم با نگاه تو گل فاطمه هشیار شوم از ازل گر دل من بر تو ارادت کردست مادرت خواست که من بر تو گرفتار شوم

انتظارت می کشد آخر مرا روز وصلت را مهیا می کنی چند بنشینم سر راهت بگو تا به کی با من مدارا می کنی

نظری کن که زجا برخیزم من افتاده زپا بر خیرم بشنوم مژده دیدار تو را گر من از باد صبا بر خیزم

بهر دیدار تو ای شاه بیا من مسکین گدا بر خیزم تا بر آورده شود حاجت نو سحر از بهر دعا بر خیزم