بشنوم زآمدنت گر خبری بی مهابا به خدا بر خیزم پشت در منتظردیدارم برون از خانه بیا برخیزم

از راه می رسد سحر و زنده می شوم از یادها نرفته و پاینده می شوم چون ذرّه ام ،اگر چه نیم قابل تو لیک با مِهر تو چو مِهر درخشنده می شوم

جمال طلعتت زیباست ای دوست شکوه بیعتت زیباست ای دوست هوای دولت منصور دارم ظهور دولتت زیباست ای دوست

کی گره از کار من وا می کنی عاشقت را کی مداوا می کنی من زهجران تو می میرم بگو تا به کی مولا تماشا می کنی

خاک پایت سرمه چشم من است چشم من را کی تو بینا می کنی یک نگاهی پشت دیوارت نما عاشقی دلداده پیدا می کنی

بدان امید که بوسم رواق منظر تو نشسته ام به گدایی هنوز بر در تو مرا که نیست ز سرمایه حاصلی جز مهر خدا کند نشود باز مِهرم از سر تو

کی سپری فصل خزان می شود؟ کی سحر و وقت اذان می شود؟ رود فرج از دل تنگ زمان کی سوی گلزار روان می شود؟

ای کاش شبی لایق دیدار تو باشم از پرده دل راز نگهدار تو باشم دستم تهی و نیست کلافی به بساطم تا بر سر بازار خریدار تو باشم

یک عمر به دنبال امان بودم و صحت منت نه و بگذار که بیمار تو باشم ای سایه لطفت همه جا روی سر من بگذار که در سایه دیوار تو باشم

یارا به یاری من بی یار کن شتاب افتاده ام بدون تو در رنج بی حساب از روزن امید به تو رو زدم ،چرا افتاده بین چشم من و روی تو حجاب؟