دیده بیدار من دیده بیدار تو عمر گذشت و نشد فرصت دیدار تو در به درم ای طبیب چاره دردم بجوی هست فقط دست تو داروی بیمار تو

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز لاله ‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

پرده‏ بردار! که بیگانه نبیند آن روى غافل از آینه، این بى ‏بصرانند هنوز! رهروان در سفر بادیه، حیران تواند با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز

ای کاش شبی لایق دیدار تو باشم از پرده دل راز نگهدار تو باشم دستم تهی و نیست کلافی به بساطم تا بر سر بازار خریدار تو باشم

کاش می آمدی با یک نظر ای نخل امید گره از کار من زار تو وا می کردی کاش یک شب تو برای فرجت مالک من با دل سوخته خویش دعا می کردی

روزی که از بر ما ، رفته است دلبر ما از دیدگاه اشکبار ،چون ابر نوبهاری ای یاد رفته باز آی ، شادان نما دل ما دل بی تو می نماید، همواره بی قراری

بی رویت ای بهارم ، شوری به دل ندارم زاحوال عاشق خویش ، جانا خبر نداری ای یوسفی که کنعان ، چون تو ندیده هرگز مارا در انتظارت، تا چند می گذاری

از ماه عارض تو ، دل زنده ،جان شود نو بفشان زچهره ما ، با مقدمت غباری ای یار آشنایم ، کردی تو مبتلا یم با گوشه نگاهی ، کی کام دل برآوری

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد شاید...

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد